حکمتها و اندرزها

 

 برصيصاي عابد
در ميان بني اسرائيل عابدي بود بنام ((برصيصا)) كه زماني طولاني عبادت كرده بود ، و همواره در بالاي کوه در يک غار به دور از مردم زندگي مي کرد و فقط براي کمک به محتاجان از کوه پايين مي آمد پس از سالها عبادتهاي طولاني به آن حد از مقام قرب رسيده بود كه بيماران رواني را نزد او مي آوردند و با دعاي او سلامت خود را باز مي يافتند.روزي زن جواني را از يك خانواده با شخصيت به وسيله برادرانش نزد او آوردند ، و به مرد عابد گفتن او را اينجا مي گذاريم و مي رويم تا شايد با دعاي شما او شفا يافته و دوباره به زندگي خود بازگردد برصيصا که مشغول عبادت بود جوابي به آنها نداد و برادران آن زن طبق عادات هميشگي مردم مزاحم برصيصا نشدند و رفتند آن زن در گوشه اي نشسته بود و به عبادت برصيصا نگاه مي کرد تا آنکه برصيصا از عبادت فارغ شد و آن زن جوان و زيبا روي را در کنار خود يافت از غار بيرون آمد کسي را آن اطراف نديد و دوباره به غار بازگشت شيطان در وجود برصيصا وارد شد و او را به وسوسه گري مشغول ساخت ، و آنقدر صحنه را در نظر او زينت داد تا آن مرد عابد به زن  تجاوز كرد! چيزي نگذشت كه معلوم شد آن زن بار دار شده ( و از آنجا كه گناه هميشه سرچشمه گناهان عظيمتر است) برصيصا بسيار نگران و مضطرب شد و به فکر چاره افتاد اما هرآنچه فکر کرد چيزي به فکرش نرسيد تا دوباره شيطان در وجودش رخنه کرد و او را  به قتل زن تشويق نمود و به او گفت اگر برادرانش آمدند بگو که پس از دعاي من شفا يافت و راهش را گرفت و رفت او را که به من نسپارده بوديد و سپس آن را در گوشه اي دفن کن کسي اينجا نيست که بداند تو با او چه کرده اي .
برصيصا به حرف شيطان گوش کرد و زن را به قتل رسانيد و او را در گوشه اي از بيابان دفن نمود .
برادران آن زن پس از مدتي به سراغ خواهرشان آمدند و برصيصا همان سخنان شيطان را گفت و از وجود زن اظهار بي اطلاعي کرد .برادران بسيار برآشفتند و در بيابان به جستجوي خواهرشان برآمدند در همان زمان که مشغول جستجو بودند شيطان به صورت يک بيابانگرد ظاهر شد و به آنها محل دفن خواهرشان را نشان داد و هرآنچه برصيصاي عابد سر آن زن آورده بود را براي آنها تعريف کرد برادران بلافاصله جسد خواهرشان را برداشته نزد برصيصا رفتند و او را دستگير نموده نزد حاکم وقت بردند حاکم دستور داد تا قاضي تشکيل دادگاه داده و برصيصا را بازجوئي نمايد .
برصيصا که ديد همه شواهد عليه اوست و برادران از رازنهاني او آگاهي دارند و چاره اي جز اعتراف ندارد به جنايت هولناک خويش اعتراف کرد . اين خبر در تمام شهر پيچيد ، و به گوش مردم رسيد، قاضي دستور داد او را به دار بياويزند.برصيصا هنگامي كه بر بالاي چوبه دار قرار گرفت شيطان در نظرش مجسم شد،گفت: من بودم كه تو را به اين روز افكندم! و اگر آنچه را كه مي گويم اطاعت كني موجبات نجات تو را فراهم خواهم كرد! عابد گفت:چه كنم؟ گفت تنها يك سجده براي من كافي است! عابد گفت:در اين حالتي كه مي بيني توانايي  ندارم ، شيطان گفت:اشاره كفايت مي كند ،عابد با گوشه چشم ،يا با دست خود ،اشاره كرد و سجده به شيطان آورد و در دم جان سپرد و كافر از دنيا رفت!.