صفحه اصلي

مقالات اسلامی

                

                                   از سقیفه تا کربلا

فصل اول

بیماری و وفات پیامبر

در دهه آخر صفر سال 11 هجری پیامبر’ بیمار شد . در حال بیماری ، اُسامَه فرزند زید- آزاد شده پیامبر’ - را ، که در آن زمان هجده ساله بود ، به امیری گماشت که به سمت شام رفته و با نصارای روم شرقی بجنگد . ایشان دستور فرمود که در آن لشکر ، ابوبکر ، عمر ، ابوعبیده جراح ، سعد بن عباده و دیگر سران صحابه از مهاجر و انصار شرکت کنند ، و تاکید فرمود که کسی از نامبردگان ، از رفتن با آن لشکر ، تخلف نکند و فرمود : « لَعَنَ الله مَن تَخَلَّفَ عَن جَيش اُسامَة» . یعنی : خدای لعنت کند هر کس را که از لشکر اسامه تخلف کند ( و با آن لشکر نرود ) . (1)
پس از آن ، حال پیامبر’ در اثر آن بیماری وخیم شد . به لشکر اسامه ، که در بیرون مدینه بود، خبر دادند که پیامبر’ در حال احتضار است . آنها که می خواستند در امر خلافت دخالت کنند به مدینه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پیامبر’ جمع شدند . پیامبر’ فرمود : « آتُونی بِدَواةٍ وَ قِرطاسٍ اَکتُب لَکُم کِتَاباً لَن تَضِلُّوا بَعدهُ اَبَداً ». یعنی : قلم و کاغذ بیاورید تا (وصیت) نامه ای برای شما بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. عمر گفت : « اِنَّ النَبِي غَلَبَهُ الوَجَعُ و عِندَکُم کِتَابُ اللهِ ، حَسبُنَا کِتَابُ اللهِ ». (2)  یعنی : بیماری بر پیامبر’ غلبه کرده است - کنایه از این که نمی داند چه می گوید - و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است . دسته ای گفتند : دستور پیامبر’ را انجام دهید . امّا آن دسته ای که نمی خواستند دستور پیامبر’ را انجام دهند غالب شدند . (3)
در روایت دیگر در طبقات ابن سعد آمده است که در آن حال یکی از حاضران گفت : « إنَّ نبيَّ الله ليهجر » . یعنی : همانا پیامبر خدا’ - العیاذ بالله - هذیان می گوید .
آسمان خون گریه کن ! یک صحابی ، در روی پیامبر عظیم الشان اسلام’ و در محضر دیگر صحابه ، به پیامبرخاتم’ چنین ناروا گفت . گرچه در این روایت گوینده را تعیین نکرده اند ، لیکن ، با توجه به روایت صحیح بخاری كه پیش از این نقل کردیم ، جز از عمر از چه کسی چنین جسارتی بر می آمد؟ آری ، گوینده همان کس بود که گفت : « حَسبُنَا کِتَابُ اللهِ ». (4 )

در فجر آن روز چه گذشت؟

بلال ، هر گاه که اذان نماز می گفت ، به خانه پیامبر’ مي آمد و می گفت : « الصَلاةَ الصَلاةَ یا رسولَ الله » . در سحر روز دوشنبه ، در وقت اذانِ صبح ، بلال به در خانه پیامبر’ آمد و ندای همیشگی را سر داد. پیامبر’ در حجره عایشه و در حال بیهوشی بود و سرش بر زانوی علی× قرار داشت . عایشه به پشت در آمد و به بلال گفت : به پدرم بگو بیاید و نماز جماعت را اقامه کند . ابوبکر آمده و به امامت نماز صبح ایستاد . پیامبر’ به هوش آمده و متوجه شدند که در مسجد نماز جماعت برپاست ؛ و این در حالی بود که علی× بر بالین او نشسته بود . پیامبر’ با آن حال بیماری برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباس و حضرت علی× تکیه کرد . پیامبر’ را در حالی به مسجد آوردند که از شدت بیماری پاهایش روی زمین کشیده می شد . ابوبکر به نماز ایستاده بود . پیامبر’ پیش آمد و نماز او را شکست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پیامبر’ اقتدا کردند و نماز صبح را به جای آوردند. (5)

غسل و تجهیز رسول خدا’ :

کسانی که پیکر پاک و مقدس رسول خدا’ را غسل دادند و در مراسم خاکسپاری آن حضرت نیز شرکت داشتند عبارت بودند از : علی بن ابی طالب× ، عباس عموی پیامبر ، فضل بن عباس ، صالح ( آزاد کرده پیامبر’). بدین ترتیب ، اصحاب رسول خدا’ جنازه آن حضرت را در میان افراد خانواده او رها کردند و تنها همین چند نفر عهده دار تجهیز پیکر رسول خدا’ شدند. (6)
بنا به روایتی دیگر ، علی× همراه با فضل و قُثَم ، فرزندان عباس و شَقْران ( آزاد کرده پیامبر’ ) و بنا به قولی ، اسامة بن زید ، تمام مراسم تجهیز رسول خدا’ را بر عهده داشتند و ابوبکر و عمر در این مراسم حضور نداشتند. (7)
در آن حال ، انصار در سقیفه بنی ساعده ، برای تعیین رهبری از انصار گرد آمدند . این خبر به گروهی از مهاجران یعنی ابوبکر  ، عمر، ابوعبیده و همراهانشان رسید و اینان با سرعت در سقیفه به انصار ملحق شدند. (8)
بدین سان ، بجز خویشاوندان پیامبر ، کسی پیرامون پیکر آن حضرت باقی نماند. و آنان عبارت بودند از : علی بن ابی طالب× ، عباس بن عبدالمطلب ( عموی پیامبر ) ، فضل بن عباس ( پسرعموی پیامبر ) ، قُثَم بن عباس ( پسرعموی پیامبر ) ، اسامة بن زید ( آزاد کرده پیامبر ) ، صالح ( آزاد کرده پیامبر ) و أَوس بن خَولی ( از انصار ) ؛ و تنها همین افراد بودند که غسل و دفن پیکر پیامبر را بر عهده گرفتند . (9)
اقامه نماز بر جنازه پیامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدینه واجب عینی بود ؛ یعنی بر تک تک مسلمانان واجب بود تا بر پیامبر نماز بخوانند و مانند نماز بر جنازه دیگران نبود و امام جماعت لازم نداشت ، چنان که امام علی× می فرمود : امام همه ، خود پیامبر’ است . لذا مسلمانان پنج نفر ، شش نفر می آمدند و حضرت امیر× ذکر نماز را بلند می خواند و آنها تکرار می کردند . در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزندانی که به بلوغ نرسیده بودند . این کار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد. پیکر پیامبر’ در شب چهارشنبه ، در حضور چند نفر ، در همان اتاقی که وفات یافته بود ، دفن شد .                         
بجز نزدیکان رسول خدا’ کسی در به خاک سپردن پیکر آن حضرت شرکت نداشت و هنگامی طایفه بنی غُنم صدای بیل ها را شنیدند که در خانه های خود آرمیده بودند . عایشه می گوید : « ما از به خاک سپردن پیکر پیامبر’ خبر نداشتیم تا آنگاه که در دل شب چهارشنبه صدای بیل ها به گوشمان رسید». ( 10)
به هنگام وفات رسول گرامی اسلام ، پیامبر’ به علی× وصیت کرد : پس از تجهیز من ، ردا بر دوش مينداز و از منزل خارج مشو تا این قرآن را جمع آوری کنی. (11)
آن حضرت ، آن قرآن را با مولی و آزاد کرده خود ، قنبر ، به مسجد آورد . مسلمانان برای نماز جمعه در مسجد پیامبر’ گرد آمده بودند . آن حضرت به ایشان فرمود : این قرآن ، همان قرآنی است که در خانه پیامبر’ موجود بود که برای شما - دستگاه خلافت - آورده ام . آنها گفتند : ما به این قرآن حاجت نداریم ؛ ما خود، قرآن داریم ! حضرت فرمود : این قرآن را دیگر نمی بینید . (12)

سقیفه به روایت خلیفه دوّم :

در صحیح بخاری، داستان سقیفه را از عمر چنین روایت کرده است:
وقتی که پیامبر’ از دنیا رفت، خبر به ما رسید، که انصار در سقیفه بنی ساعده اجتماع کرده اند. من هم به ابوبکر پیشنهاد کردم که بیا تا ما هم به برادران انصار بپیوندیم. و ما خود را به سقیفه رساندیم. علی× و زبیر و همراهان ایشان با ما نبودند ، هنگامی که به سقیفه رسیدیم متوجه شدیم که طایفه انصار مردی را که در گلیمی پیچیده بودند و می گفتند سَعدِ بن عُباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در کنار ایشان نشستیم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت « نَحنُ اَنصارُ الله » ما یاران خداییم و نیروی رزمنده و به هم فشرده اسلام ، شما گروه مهاجران ، مردمی به شماره ای اندک هستید و ... .
من ( عمر ) خواستم در پاسخ او چیزی بگویم که ابوبکر آستینم را کشید و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جای برخاست و به سخن پرداخت . به خدا قسم که او در سخن خویش هیچ نکته ای را که من می خواستم بر زبان بیاورم فرو گذار نکرد ، یا همان را گفت ، یا بهتر از آن را به زبان آورد . او گفت : ای گروه انصار ، آنچه را از خوبی و امتیازات خود برشمردید ، بی گمان ، اهل و برازنده آن هستید . خلافت و فرمانروایی ، تنها در خور قبیله قریش است ، زیرا که آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز . این است که من ، به شما ، یکی از دو تن را پیشنهاد می کنم تا هر یک را که بخواهید به خلافت برگزینید و با او بیعت کنید . این بگفت و دست من و ابوعبیده را گرفت و به آنان معرفی کرد . تنها این سخن آخر او بود که از آن خوشم نیامد . در این هنگام ، یکی از انصار برخاست و گفت : « أَنَا جُذَيلُها المُحَکَک و عُذيقُهَا المُرَحَب . » یعنی : من به منزله آن چوبی هستم که شتران پشت خود را با آن می خارانند و درختی که به زیر سایه اش پناه می برند . شما مهاجران برای خود فرمانروایی برگزینید و ما هم برای خود زمامداری انتخاب می کنیم .
در پی این سخن بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگی و اختلاف به شدت ظاهر گردید - من از این موقعیت استفاده کردم و - به ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم . او هم دستش را پیش آورد و من با او بیعت کردم . پس از این که از کار بیعت با ابوبکر فراغت یافتم ، به سوی سعد بن عباده هجوم بردیم ... . (13)

سقیفه به روایت تاریخ طبری

طبری در تاريخ خود داستان سقیفه و بیعت با ابوبکر ، را چنین می نویسد :
طایفه انصار پیکر رسول خدا’ را در میان خانواده اش رها کردند تا آنان به تجهیز و دفنش بپردازند و خود در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و گفتند : ما پس از محمد’ ، سعد بن عباده را به حکومت بر خود بر می گزینیم . آنان سعد را ، که مریض بود ، با خود به آنجا آورده بودند … .
سعد خدای را ستایش کرد ، سابقه انصار را در دین و برتری شان را در اسلام یادآور شد و کمک هایی که آنان به پیامبر خدا’ و اصحابش داشتند و جنگ هایی را که با دشمنان کرده بودند ، یادآور شد و تأکید کرد که پیامبر خدا’ در حالی از دنیا رفت که از آنان راضی و خشنود بود ، و سرانجام گفت : اینک شما گروه انصار! زمام حکومت را خود به دست گیرید و آن را به دیگری واگذار نکنید.
در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند که : رأی و اندیشه ات کاملاً درست و سخنانت راست و متین است و ما هرگز بر خلاف تو کاری انجام نخواهیم داد و تو را به حکومت و زمامداری انتخاب می کنیم.
پس از این موافقت قطعی ، مطالبی دیگر به میان آمد و سخنانی رد و بدل شد تا سرانجام گفتند : اگر مهاجرانِ قریش ، زیربار این تصمیم ما نروند و آنرا نپذیرند و بگویند که ما مهاجران و نخستین یاران پیامبر’ و از خویشاوندان او هستیم و شما حق ندارید که در حکومت و زمامداری پیامبر’ با ما از درِ مخالفت درآیید ، چه جواب بدهیم؟ گروهی از آنان گفتند : در آن صورت ، ما به ایشان می گوییم ما برای خود امیری انتخاب می کنیم و شما هم برای خود زمامداری انتخاب کنید . سعد بن عباده ، گفت : و این خود اولین شکست و عقب نشینی است . (14)
چون خبر این اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسید ، به همراه ابوعبیده جراح ، شتابان ، رو به سقیفه نهادند . اُسَید بن حُضَیر و عُوَیم بن ساعَده و عَاصِم بن عَدِی از بنی عَجلان نیز که از روی حسادت ، نمی خواستند سعد خلیفه شود ، به ایشان پیوستند. همچنین ، مغیرة بن شُعبه و عبدالرحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند . ابوبکر، پس از این که از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگیری کرد ، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جای آورد و سپس از سابقه مهاجران و این که آنان ، در میان همه مردم عرب ، در تصدیق رسالت پیامبر’ پیشگام بوده اند یاد کرد و گفت :
مهاجران ، نخستین کسانی بودند که روی زمین به عبادت خدا پرداختند و به پیامبرش ایمان آوردند . آنان دوستان نزدیک و از بستگان پیامبرند و به همین دلیل ، در گرفتن زمام حکومت ، بعد از حضرتش ، از دیگران سزاوارترند و در این امر ، جز ستمکاران ، کسی با فرمانروایی ایشان به مخالفت و ستیزه بر نمی خیزد . ابوبکر ، پس از این سخنان ، از فضیلت انصار سخن راند و چنین ادامه داد :
البته ، پس از مهاجران و سبقت گیرندگان در اسلام ، کسی مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت . فرمان و حکومت از آنِ ما ، و مقام و منزلت وزارت از آنِ شما باشد .
آنگاه حُباب بن مُنذر از جای برخاست و خطاب به انصار گفت :
ای گروه انصار ، زمام امور حکومت را خود به دست بگیرید که این مهاجران در شهر شما و زیر سایه شما زندگی می کنند و هیچ گردنکشی را زهره آن نیست که سر از فرمان شما بتابد . پس ، از دودستگی و اختلاف به پرهیزید که اختلاف ، کارتان را به تباهی و فساد خواهد کشید و شکست خواهید خورد و ریاست و حکومت از چنگتان به در خواهد شد . اگر اینان زیر بار نرفتند و بجز آنچه که از ایشان شنیدید چیز دیگر نگفتند ، در آن صورت ، ما از میان خودمان فرمانروایی بر می گزینیم و آنها هم برای خودشان امیری انتخاب کنند.
در اینجا عمر از جای برخاست و گفت :
هرگز چنین کاری نمی شود و دو شمشیر در یک غلاف نمی گنجد . به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروایی شما سر فرود نخواهند آورد ، در حالی که پیامبرشان از غیر شماست . اما عرب با حکومت و زمامداری کسی که از خاندان نبوت و پیامبری باشد مخالفت نخواهد کرد . ما در برابر کسی که به مخالفت با ما برخیزد، دلیل و برهانی قاطع داریم و آن این که چه کسی حکومت و فرمانروایی محمد را از چنگ ما بیرون می کند و با ما بر سر آن به ستیزه و مخالفت برمی خیزد ، در صورتی که ما از بستگان و خاندان او هستیم؟ مگر آن کس که به گمراهی افتاده ، یا به گناه آلوده شده ، یا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟
حباب بار دیگر برخاست و گفت :
ای گروه انصار ، دست به دست هم بدهید و به سخن این مرد و یارانش گوش ندهید که حق خود را در حکومت و زمامداری از دست خواهید داد . اگر اینان زیربار خواسته شما نرفتند ، ایشان را از سرزمین خود بیرون کنید و حرف خود را به کرسی بنشانید و زمام امور را به دست بگیرید که به خدا قسم ، شما از آنان به فرمانروایی سزاوارترید ، چه ، کافران به ضرب شمشیر شما سر فرود آوردند و به این آیین گرویدند.
من در میان شما ، به منزله چوبی هستم که شتران پشت خود را با آن می خارانند و همانند درخت تناوری هستم که جان پناهی برای ناتوانان است (ضرب المثل) . به خدا قسم چنانچه بخواهید جنگ و خونریزی را از سر می گیریم .
عمر گفت : آنگاه خدا تو را می کشد .
حُباب پاسخ داد : خدا تو را می کشد .
ابوعبیده چون چنان دید ، خطاب به انصار گفت :
ای گروه انصار ، شما نخستین کسانی بودید که به یاری رسول خدا و دفاع از دین برخاستید . اکنون در تبدیل و تغییر دین و اساس وحدت مسلمانان ، نخستین کس نباشید!.
پس از سخنان زیرکانه ابوعبیده ، بشیر بن سَعدِ خَزرجی از جای برخاست و گفت : ای گروه انصار ، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پیشگامی در پذیرش اسلام دارای موقعیت و مقامی والا شده ایم و در این امر ، بجز خشنودی خدا و فرمانبرداری از پیامبر’ و بردباری و خودسازی نفسمان ، چیزی نخواسته ایم . پس شایسته نیست که ما با داشتن آن همه فضایل ، بر مردم گردنکشی کنیم و بر آنان منت بگذاریم و آن را وسیله کسب مال و منال دنیای خود سازیم . خداوند ولی نعمت ماست ، او در این مورد بر ما منت نهاده است . ای مردم ، بدانید که محمد’ از قریش است و افراد قبیله اش به او نزدیک ترند و در به دست گرفتن ریاست و حکومتش از دیگران سزاوارتر، و من از خدا می خواهم که هرگز مرا نبیندکه در امر حکومت ، با آنان به نزاع برخاسته باشم. پس شما هم از خدا بترسید و با آنان مخالفت نکنید و در امر حکومت با ایشان به ستیزه برنخیزید و دشمنی نکنید. چون بشیر سخن به پایان برد ، ابوبکر برخاست و گفت:
این عمر و این هم ابوعبیده ، هر کدام را که می خواهید انتخاب و با او بیعت کنید(15).
عمر و ابوعبیده ، یک صدا گفتند : با وجود تو به خدا قسم هرگز ما جرأت نداشته که در امر خلافت بر تو پیش دستی کنیم در حالی که تو یار غار پیامبر هستی» (16) .
عبدالرحمن بن عوف هم از جا برخاست و ضمن سخنانی گفت : ای گروه انصار ، اگر چه شما را مقامی والا و شامخ است ، اما در میان شما کسانی مانند ابوبکر و عمر یافت نمی شود .
مُنذِر بن أبی الاَرقَم نیز برخاست و روی به عبدالرحمن کرد و گفت:
ما برتری کسانی را که نام بردی منکر نیستیم ، به ویژه که در میان ایشان مردی است که اگر برای به دست گرفتن زمام امور حکومت پیشقدم می شد ، کسی با او به مخالفت برنمی خاست. { منظور مُنذِر ، علی بن ابی طالب× بود } (17) .
ابوبکر جوهری در کتاب سقیفه خود آورده است :
عمر ، در روز سقیفه بنی ساعده ، همان روزی که با ابوبکر بیعت کرد ، کمر خود را بسته بود و پیشاپیش ابوبکر می دوید و فریاد می زد : توجه! توجه! مردم با ابوبکر بیعت کردند (18) .
در تاریخ طبری ، در ادامه ، آمده است :
افراد قبیله اَسلَم ، در روز سقیفه بنی ساعده ، همگی برای خرید خواروبار به مدینه آمده بودند. ازدحام ایشان در شهر به حدی بود که عبور و مرور در کوچه های آن به سختی صورت می گرفت.
عمر در این باره چنین گفت : « مَا اَيقَنتُ بِالنَصرِ حَتی جاءَت اَسلَم فَمَلات سِکَکَ المَدِينَةِ » . یعنی : من به پیروزی یقین نداشتم تا قبیله اسلم آمدند و کوچه های مدینه را پر کردند (19) .

انگیزه برپایی سقیفه :

انگیزه هایی که سبب شد تا انصار با آن سرعت زیاد و بدون تامل در تاخیر موضوع ، تا بعد از دفن پیامبر’در آرامگاه ابدیش، به تشکیل کنگره خود اقدام کنند ، را این چنین می توان بیان کرد :
آنان تحرک سیاسی از سوی مهاجرینی که جبهه قریشی مخالف امام× را تشکیل می دادند ، مشاهده نمودند ؛ زیرا آنان به اتفاق به دور ساختن خلافت از حضرت علی × مصمم شدند و از آنها نشانه های تمرد ، به وضوح آشکار شد ؛ از این جهت که از پیوستن به سپاه اسامه خودداری نمودند و مانع شدند پیامبر ’ مطلبی را بنویسد که آن را ضامن سعادت و هدایت ابدی امت قرار دهد . گمان غالب این است که انصار از کینه و دشمنی مهاجرین نسبت به امام× ، مدت زیادی پیش از وفات پیامبر’ آگاه شده بودند و می دانستند که آنان در برابر حکم آن حضرت ، مطیع نخواهند بود و به تسلط وی ، رضایت نخواهند داد ، زیرا امام× افراد آنان را کشته قریش از ایشان کینه به دل داشت .
« عثمان بن عفان » به امام می گوید : « چه کنم اگر قریش شما را دوست نداشته باشد در حالی که شما در روز بدر ، هفتاد مرد از آنها را کشتید که چهره هایشان چون گوشواره طلا بود و بینی هایشان پیش از لبهایشان بر خاک مالیده می شد» (20).

سخنرانی سیاسی سعد :

هنگامی که اوس و خزرج در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند ، « سعد بن عباده» رهبر خزرج به افتتاح کنگره پرداخت و چون بیمار بود ، نمی توانست با صدای بلند سخن بگوید ، او می گفت و یکی از خویشاوندانش گفتار او را به دیگران می رساند . سخنرانی وی بدین شرح بود :
« ای گروه انصار! شما سابقه ای در دین و فضیلتی در اسلام دارید که هیچ کس از عرب آن را ندارد ، زیرا محمد ’ بیش از ده سال در میان قوم خود ماند و آنان را به پرستش خدای رحمان و ترک پرستش بتها فرا می خواند ولی جز عده کمی نمی توانستند از او حمایت کنند و یا اینکه دین او را عزت بخشند و سختی را دور نمایند ، کسی به وی ایمان نیاورد تا اینکه خداوند فضیلت را برای شما اراده کرد و ایمان به او و پیامبرش و دفاع از وی و یارانش و عزت بخشیدن به وی و دینش و جهاد با دشمنانش را به شما عنایت کرد و شما سخت ترین مردم بر علیه دشمنانش بودید تا اینکه مردم عرب ، خواسته یا ناخواسته در برابر امر خدا تسلیم شدند و دورترین آنان با خواری ، اطاعت را گردن نهادند ، پس عرب با شمشیرهایشان به رسول خدا ایمان آوردند و خداوند آن حضرت را در حالی که از شما راضی و چشمش به شما روشن بود ، از میان شما برد ، پس این امر ( خلافت ) را به تنهایی ، خود از میان مردم بر عهده گیرید که از میان دیگران ، آن متعلق به شماست .....» (21).

ناتوانی انصار :

«انصار» اراده ای محکم و عزمی ثابت نداشتند و از امور سیاسی بی اطلاع بودند و با وجود عده زیادشان ، دچار ناتوانی ، ضعف و سستی شدند . بنا به گفته مورخان ، پس از سخنرانی سعد ، در میان خود به جرّ و بحث پرداخته ، گفتند : اگر مهاجرین از قریش نپذیرفتند و گفتند ما مهاجران و یاران نخستین و عشیره و اولیای او هستیم پس چرا شما بعد از او در این امر به منازعه پرداخته اید ؟ گروهی از آنان گفتند : در آن صورت می گوییم : از ما امیری باشد و از شما امیری و کمتر از این را هرگز نمی پذیریم. هنگامی که « سعد » این روحیه هزیمت جویی و دودلی که در دلهای قومش جریان یافته بود ، برخاست و گفت : « این آغاز ضعف است » (22) .

کینه ها و دشمنی ها :

امر دیگری که سبب شکست انصار گردید ، شیوع کینه و دشمنی در میان آنان بود . در میان اوس و خزرج از زمانهای دور ، جنگها و کینه هایی بود که به ریخته شدن خونها ، تشدید اختلاف و دشمنی در میان آنها منجر گشته بود . و بنا به گفته مورخان ، آخرین روزهای جنگ میان آنان ، روز « بُغاث » ، شش سال پیش از هجرت پیامبر ’ به یثرب بود . هنگامی که پیامبر ’ به آنجا روی نهاد، بسیار کوشید تا میان آنان محبت و دوستی برقرار سازد و کینه ها و دشمنیها را از میان بردارد ، ولی آثار آن همچنان در دلهای آنان برجای مانده بود و هرگاه عوامل چشم و هم چشمی پیش می آمد آن کینه ها آشکار می گشت . این کینه ها در روز سقیفه به صورتی آشکار ظاهر شد آنجا که « خضیر بن اسید » رهبر اوس بر سعد کینه گرفت ؛ آنگاه که قوم وی او را برای منصب خلافت نامزد نمودند . او به قوم خود گفت : « اگر خلافت را برای یک بار به سعد بسپارید ، پیوسته به سبب آن ، آنان را فضیلتی خواهد بود و هرگز برای شما سهمی در آن قرار نخواهند داد ، پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید ... » (23) .

حسابگری عمر :

« عمر » ، کار خطیر و بسیار مهمی انجام داد تا اوضاع را در اختیار بگیرد و از هر عملی که به انتخاب جانشینی برای پیامبر ’ بینجامد ، جلوگیری نماید؛ زیرا همکارش ابوبکر ، هنگام وفات پیامبر ’ در مدینه نبود بلکه در « سُنُح » اقامت داشت (24)، پس کسی را به دنبال وی فرستاد تا او را بیاورد ، ولی ترسید که پیش از آمدن وی ، شخص دیگری به صحنه وارد شود ، بنابراین ، با حالتی ترسناک به راه افتاد و در حالی که خیابانها و کوچه های مدینه را درمی نوردید ، در کنار هر جمعی از مردم می ایستاد و شمشیر خود را که در دست داشت تکان می داد و با صدای بلند می گفت : « عده ای از منافقین ادعا کرده اند که رسول خدا ’ مرده است در حالی که به خدا سوگند وی نمرده است ، ولی به سوی خدایش رفته ، آن گونه که موسی بن عمران رفته بود …  به خدا! رسول خدا باز می گردد و دست و پای کسانی را که در مرگ او یاوه گویی کرده اند ، قطع خواهد کرد » .
و بر هر کسی که می گفت رسول خدا مرده است ، می گذشت او را تهدید ها می نمود (25).

غافلگیر نمودن انصار :

هنگامی که انصار در سقیفه در کار چاره جویی و رایزنی در امور خلافت و بیعت بودند ، « عویم بن ساعده اوسی » و  « معن بن عدی » هم پیمان انصار که از یاران ابوبکر و از اعضای حزب وی در زمان رسول خدا ’ بودند بدون اطلاع ، از جلسه آنان خارج شدند و این در حالی بود که دلهایشان از کینه و دشمنی نسبت به سعد پر بود. آنها شتابان روانه شدند و ابوبکر و عمر را از اخبار سقیفه با خبر ساختند . آنها به شدت نگران شده و همراه با ابوعبیدة بن جراح (26)و سالم غلام ابوحذیفه به سرعت حرکت کرده و جمعی دیگر ازمهاجرین به دنبال آنها رفته ، انصار را در محل تجمع خود ، یافتند .
انصار ، سراسیمه و آشفته گشتند و رنگ از چهره سعد پرید و از این ترسید که امر (خلافت) از دست آنها خارج شود ؛ زیرا از ناتوانی انصار و پراکندگی نیروها و شکنندگی وحدتشان آگاه بود ، چون وی جلسه آنان را از ترس مهاجرین ، مخفی و پنهان نگهداشته بود که با ورود غیرمنتظره آنان ، همه نقشه هایش بر باد رفته و همه کوشش هایش در گرفتن بیعت برای خود ، با شکست مواجه شد .

سخنرانی ابوبکر :

پس از اینکه مهاجرین به جلسه انصار وارد شدند ، عمر خواست تا سخن آغاز نماید ، ولی ابوبکر مانع او شد، زیرا از تندی او با خبر بود و این امر در چنین وضعیت تیره و انباشته از دشمنی ها و کینه ها به نتیجه نمی رسید و باید با شیوه هایی سیاسی و سخنان نرم برای کسب موقعیت استفاده شود . پس ابوبکر لب به سخن گشود و آن قوم را مخاطب قرار داد و با لبخندهایی سرشار از ملاطفت و خوشرویی گفت : « ما مهاجرین ، نخستین مردم مسلمان هستیم و از نظر اصل و نسب ، گرامی ترین آنها ؛ از نظر خانه ها در حد وسط می باشیم و از نظر چهره ها زیباترین آنانیم و به رسول خدا ’ از همه آنان نزدیکتریم و شما برادران ما در اسلام و شرکای ما در دین می باشید ، نصرت دادید و مواسات نمودید ، خداوند شما را پاداش نیک دهد ، پس ما امیران هستیم و شما وزیران می باشید . مردم عرب جز این شاخه از قریش را پیرو نخواهند شد پس بر برادران مهاجرتان بخاطر آنچه خداوند آنان را به آن بر شما برتری داده است ، بد دل نشوید و من یکی از این دو مرد ( یعنی عمر بن خطاب و ابو عبیدة بن جراح) را برای شما پسندیده ام … » .

بررسی و تحلیل :

لازم است توقفی کوتاه برای دقت در این سخنرانی داشته باشیم :
ابوبکر ، هیچ اهمیتی به وفات پیامبر ’ نداده است و این بزرگترین مصیبتی است که مسلمین بدان دچار شده و فجیع ترین فاجعه ای است که دلها از پریشانی آن صدمه دیده است ، و برای وی بهتر این بود که آنها را در وفات نجات دهنده آنان تسلیت گوید و احسان وی را یادآور شود و نیکوکاری او را در دین و دنیایشان به خاطر آورد و آنان را برای شرکت در تشییع جنازه مطهر آن حضرت ، دعوت کند تا او را در آرامگاه ابدیش به خاک سپارند و پس از آن به انعقاد کنگره ای عمومی که همه طبقات مردم مسلمان را در بر می گرفت ، دعوت نماید تا به اراده خویش آزادانه هر که را بخواهند به عنوان خلیفه برای خود برگزینند آن هم به فرض اینکه پیامبر ’ کسی را به عنوان جانشین پس از خود تعییین نکرده باشد . منطق این سخنرانی ، قدرت طلبی و منصب جویی است و به هیچ چیزی به غیر از آن اهمیتی نمی دهد و به انصار پیشنهاد می دهد که به نفع برادران مهاجرشان از خلافت دست بردارند و در امور مملکت با آنها رقابت ننمایند و آنها را نوید داده که در برابر آنان ، وزرایشان باشند ، اما پس از اینکه امر (خلافت ) برای وی مستقر گشت ، در حق آنان اجحاف نمود و هیچ منصبی از امور دولت خود را به آنان نسپرد و آنها را از همه پستهای حکومتی برکنار ساخت . همچنین این سخنرانی حق عترت پاک پیامبر| را نادیده گرفت که معادل قرآن بود و یا بنا به آنچه پیامبر ’ فرمودند همچون کشتی نوح که هر کس بر آن سوار شود ، نجات می یابد و هر کس از آن بازماند ، غرق می شود و فرومی افتد ، بنابه آنچه پیامبر ’ فرموده است .
برای ابوبکر شایسته تر آن بود که قدری درنگ کند تا تجهیز پیامبر ’ پایان یابد و نظر اهل بیت آن حضرت پرسیده شود تا خلافت ، صورتی شرعی پیدا کند و از آن به عنوان یک لغزش یاد نشود آن گونه که عمر آن را توصیف نمود و گفت : « همانا بیعت ابوبکر لغزشی بود که خداوند ، مسلمین را از شر آن بازداشت » .
« امام شرف الدین (رحمة الله) » می گوید : « اگر فرض شود نصّی در مورد خلافت در خصوص شخصی از خاندان محمد ’ وجود نداشته باشد و فرض شود آنان از نظر اصل و نسب یا اخلاق و جهاد و یا علم و عمل و یا ایمان و اخلاص برجسته نیستند و در هر فضیلتی پیشتاز نبوده بلکه همچون دیگر صحابه بوده اند ، آیا مانعی شرعی یا عقلی و یا عرفی وجود داشته که انجام بیعت به بعد از فراغت آنان از تجهیز رسول خدا ’ موکول شود و یا اینکه حفظ امنیت تا هنگام استقرار امر خلافت به یک فرماندهی نظامی موقت سپرده شود ؟ آیا این مقدار از درنگ و تامّل در مورد آن داغدیدگان ، مناسب تر نبوده است ؟ در حالی که آنان امانت پیامبر ’ و بازمانده آن حضرت نزد آنها بوده اند و خدای تعالی فرموده است :
{ لَقَد جاءَکُم رَسُولٌ مِن أنفُسِکُم عَزِيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيکُم بِالمُؤمنينَ رَؤُفٌ رَحيم } (27) .
« به حقیقت پیامبری از خودتان برای شما آمده است که آنچه شما را به زحمت اندازد بر او گران باشد ، بر شما دلسوز است و نسبت به مؤمنین ، رؤوف و مهربان می باشد .
آیا از حق این پیامبر که رنج امّت بر او گران است  و بر سعادت آن ، حریص و نسبت به آن ، رأفت و رحمت دارد ، نیست که عترت وی رنجانیده نشود و این گونه که غافلگیر شد ، غافلگیر نشود ، در حالی که زخم آن هنوز بهبودی نیافته و پیامبر به خاک سپرده نشده بود ؟ … » (28) .
منطقی که ابوبکر در مورد حقانیت مهاجرین از قریش در خلافت به آن استناد جست ، این بود که آنها از نظر خویشاوندی به رسول خدا ’ نزدیکتر و از دیگران به وی خویشاوندتر بودند و این معیار در کاملترین وجه و تمامترین جنبه هایش در اهل بیت ’ فراهم می باشد ، زیرا آنان از همه مردم به آن حضرت ، نزدیکتر و خویشاوندتر بودند و چه گویا و شایسته است فرموده حضرت امام امیر المؤمنین × که فرمود : « إحتجُّوا بالشجرة و أضاعوا الثَّمرة » « آنها درخت را حجت قرار دادند و ثمره را ضایع نمودند » .
و آن حضرت × ابوبکر را با این گفته خود مورد خطاب قرار داد و فرمود :

فـإن کـنـتَ بِـالـقُـربـی حَـجَـجْتَ خَصيمَهُم

فَــــغـــيرُکَ اَولـــــی بِـــالنَّـــبـــيِّ وَ اَقرَبُ

وَ اِنْ کـنـتَ بِـالـشّـوری مَـلَـکْـتَ اُمـورَهُــمْ

فَــکـــيــفَ بِــهـــذا وَ الــمُشــيرونَ غُيَّبُ

« اگر تو خویشاوندی را در برابر معارضان حجت قرار داده ای ، غیر از تو ، به پیامبر شایسته تر و نزدیکتر هستند ؟ » و اگر با شورا بر امور آنان مسلط شدی ، این چگونه باشد در حالی که افراد مورد مشورت ، غایب بوده اند ؟ » .

بیعت با ابوبکر :

ابوبکر ، در سخنرانی گذشته اش موفق شد و به وسیله آن ، وضعیت موجود را در اختیار گرفت ؛ زیرا در آن سخنرانی ، انصار را ستود و جهاد و کوشش هایشان در راه اسلام را بزرگ شمرد و بدین وسیله آتش قیام را در دل آنان فرونشاند همچنان که آنان را به حکومت امیدوار ساخت و آنها را وزیر قرار داد و آنچه را در دل آنها از استبداد مهاجرین در امر خلافت و کسب قدرت فردی بود ، از بین برد و به آنان فهماند که وی از این جهت مهاجرین را بر آنان مقدم داشت که مردم عرب غیر از آنان را پیروی نمی کنند و مانند این بود که این مسأله بزرگ اسلامی تنها از مسائل مردم عرب می باشد و بقیه مسلمانان ، حقی در آن ندارند !! و این نکته برجسته ای است که ابوبکر به آن توجه نمود و آن اینکه وی خود را در این امر حاکم قرار داد و خود را از همه طمعهای سیاسی برکنار نشان داد و بدین وسیله بر نفوس انصار مسلط شد و دلها و عواطفشان را به دست آورد … .
سپس عمر به سخن آمد و گفتار دوستش را تأیید نمود و گفت : « هیهات که دو نفر در یک موضع فراهم آیند. به خدا قسم مردم عرب راضی نخواهند شد که شما را امارت دهند در حالی که پیامبرشان از غیر شما باشد ، ولی مردم عرب امتناع نخواهند کرد که امر خود را به کسانی بسپارند که نبوت در آنها بود و ولیّ امرشان نیز از آنها باشد و ما در این مورد بر هر کسی که خودداری کند ، حجتی آشکار و قدرتی بارز داریم ، چه کسی با ما در سلطه محمد و امارت وی به نزاع بر می خیزد در حالی که ما اولیای او و عشیره وی هستیم ؟ مگر کسی که باطل را بخواهد و یا به گناه دست یازد و خود را به هلاکت افکند ! ... » .
در این سخن ، چیز جدیدی نیست جز تأکیدی بر آنچه ابوبکر گفته بود در اینکه مهاجرین در خلافت پیامبر ’ شایسته ترند و آنان اولیا و عشیره وی هستند .
« محمد گیلانی» می گوید : « وی به خویشاوندی مهاجرین نسبت به پیامبر با آنان محاجّه نمود و با وجود این واجب ، عدالت اقتضا می کرد که خلافت برای علی بن ابی طالب باشد مادام که خویشاوندی به عنوان مدرکی برای به دست گرفتن میراث پیامبر به کار گرفته شده بود ، زیرا عباس ، نزدیکترین مردم به پیامبر و مستحق ترین مردم در خلافت بود ، ولی وی این حق را به علی واگذاشت و از اینجا بود که در این منصب ، حق تنها برای علی× بود » (29).

شادی قریشیان :

هنگامی که حکومت به ابوبکر رسید ، قریش شادمان گشته این امر را برای خود یک پیروزی به حساب آوردند ، زیرا آمال و رؤیاهای آنان محقق گشته بود . « ابو عبرۀ قرشی» شادی قریش را با این گفته خود ، چنین بیان می کند :

شُکْراً لِمَنْ هُوَ بِالثَّناءِ حَقيقُ

 

ذَهَبَ اللَّجاجُ و بُويِعَ الصِّدِّيقُ

مِن بَعْدِ ما زلَّتْ بِسَعْدٍ نَعْلُهُ

 

وَرَجــــا رَجـاءً دَونَهُ العَيَّوُقُ

إنَّ الخِلافَةَ في قريشٍ مالَکُم

 

فِيها وَ رَبِّ مــحمدٍ مَعْرُوقُ (30)

« سپاس آن را که شایسته ستایش است ، لجاجت رفت و با صدّیق ، بیعت شد!»
«پس از آنکه پای سعد لغزید و امیدی داشت که ستاره عیوق از آن پایین تر است!»
« خلافت در قریش است ، شما را در آن ، سوگند به خدای محمد! سهمی نیست».

موضعگیری ابوسفیان :

«ابوسفیان» به مخالفت با حکومت ابوبکر برخاست و به سوی حضرت امیرالمؤمنین × رفت و آن حضرت را به نبرد با ابوبکر تشویق نمود و به او وعده یاری داد و گفت :« من گرد و خاکی را می بینم که چیزی جز خون آن را فرونمی نشاند ، ای خاندان عبد مناف ! ابوبکر را چه به کارهایتان ؟ کجایند آن دو مستضعف ؟ کجایند آن دو ذلیل ؟ علی و عباس را می گویم ! چرا این امر در کمترین خاندان قریش باشد؟ سپس به حضرت علی × گفت : دست خود را بازکن تا با تو بیعت کنم که سوگند به خداوند اگر بخواهی ، زمین را بر علیه وی پر از سواره و پیاده می سازم. آنگاه شعر متلمس را خواند :

وَ لَنْ يُقِيمَ عَلی خَسْفٍ يُرادُ بِهِ

 

اِلا الاَذَلانِ عَيْرُ الحَيِّ وَالوَتَدُ

هذا عَلَی الخَسْفِ مَربوطٌ بِرُمَّتِهِ

 

وَ ذا يُشَجُّ فَلايَبْکي لَهُ أحَدُ

« هیچ کس بر آنچه از نابودی برایش خواسته شده است پایدار نمی ماند جز آن دو ذلیل که الاغ محله و میخ باشند . این یک با تمام وجود در زمین فرو می رود و آن یک زخمی می شود و کسی بر او نمی گرید .
ابوسفیان ، عامل قبیله ای را برای ایجاد شورش و آشوب بر ضد حکومت ابوبکر به کار گرفت . ولی امام انگیزه هایش را می دانست و خصلتهایش را می شناخت ، پس به وی پاسخ مثبت نداد بلکه به وی پاسخ رد داد و با گفتاری خشن به وی فرمود :
« به خدا تو با این سخن ، جز فتنه چیزی را نخواسته ای و تو ، به خدا سوگند ! مدتها برای اسلام شر می خواسته ای و ما به نصیحت تو نیازی نداریم … » (31) .
آنچه مسلم است ، این است که مخالفت ابوسفیان از روی ایمان وی به حق امام × نبوده بلکه امری ظاهری بوده که توطئه بر ضد اسلام و ستم بر آن را مدّ نظر داشته است و امام از او روی برگرداند و به عواطف دروغینش اهمیتی نداد؛ زیرا رابطه ابوبکر با ابوسفیان بسیار محکم بوده و بخاری روایت کرده است که ابوسفیان بر جمعی از مسلمین گذشت که ابوبکر ، سلمان ، صهیب و بلال از جمله آنان بودند . بعضی از آنان گفتند : « آیا شمشیرهای خدا از گردن ( این ) دشمن خدا ، بهره خود را نگرفته اند ؟ » .
ابوبکر آنان را با سخنانی درشت منع نمود و به آنها گفت : « آیا این را به شیخ قریش و سرور آنها می گویید ؟ » و شتابان به سوی پیامبر ’ رفت و آن حضرت را از گفتار آن قوم با خبر ساخت ، پس پیامبر ’ به وی پاسخ داد و فرمود : « ای ابوبکر! شاید آنان را خشمگین ساخته باشی ؟ اگر آنها را خشمگین نموده باشی ، خداوند را خشمگین کرده ای ! » (32).

شکست انصار :

ستاره انصار ، رو به افول نهاد و آرزوهایشان بر باد رفت و ذلّت و خواری بر آنها دست یافت . « حسّان بن ثابت » نومیدی آنها را با گفته خویش بیان کرده است :

نـَصَرْنا وَ آوَيـْـنَا النَّبِیَّ وَلَمْ نَخـفْ

 

صُرُوفَ اللَّيالي وَالبَلاءَ علی رَجْلِ
وجل

بَــذَلْنـا لَـهُــمْ إنــصافَ مال أکـفـنا

 

کَقِسمَةِ ايسار الجزور من الفضلِ
الفــضل

فکــان جزاء الفـضل مِـنّا عليهم
عــلیهم

 

جــهـالتـهم حمقاً و ما ذاک بالعدلِ (33)

« پیامبر را یاری و پناه دادیم و از حوادث سهمگین و بلاها نترسیدیم » .
برای آنها نیمی از اموال خود را بخشیدیم آن گونه که گوشت اضافه مانده شتر را می بخشند .
پس پاداش نیکی ما بر آنها این بود که به نادانی ، ما را نادیده گرفتند و این عادلانه نبوده است » .
انصار ، در بیشتر روزگار خلفا ، با خواری فراوان رو به رو شدند و برای آنان خطای بزرگشان در مدت کوتاهی در مورد حق امیرالمؤمنین × مشخص گردید و اینکه آنان خود را در گمراهی های هولناکی از این زندگی افکنده بودند.
                                                                                                            سید غلامرضا حسینی


         پاورقی ها


(1) الاستیعاب ، رقم 12 ، اُسدُ الغابه 1/65 - 66 . طبقات ابن سعد 2/190 - 192 ، چاپ بیروت ، عیون الاثر 2/281. در منابع بسیاری تصریح شده که ابوبکر و عمر جزو لشکر اسامه بوده اند : کنز العمال 5/312. منتخب کنز العمال 4/180. انساب الاشراف بلاذری در ترجمه اسامه 1/474 . طبقات ابن سعد 4/44 . تهذیب ابن عساکر 2/391 . تاریخ یعقوبی 2/74، چاپ بیروت . ابن اثیر 2/123. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 6/52 .

(2) صحیح بخاری ، بابُ کتابةِ العلمِ مِن کتاب العلم 1/22 ، مسند احمد حنبل ، تحقیق احمد محمد شاکر ، ح 2992. طبقات ابن سعد 2/244 ، چاپ بیروت .

(3) همان . طبقات ابن سعد 2/243- 244، چاپ بیروت ، مسند احمد حنبل ، تحقیق احمد محمد شاکر ، حدیث 2676.

(4) طبقات ابن سعد 2/242 ، چاپ بیروت . در صحیح بخاری ، بابُ جوائزِ الوَفدِ مِن کتاب الجهاد 2/120 و باب اخراجِ الیهودِ مِن جزیرةِ العرب 2/136 بدین لفظ آمده است : « فَقالُوا : هَجَرَ رَسولُ الله r » . و در صحیح مسلم ، بابُ مَن تَرَکَ الوصیةَ 5/76 ، تاریخ طبری 3/193 ، بدین عبارت آمده است : « إنَّ رسولَ الله r يَهجُرُ » . عمر خود ، بدین امر اعتراف کرده است : تاریخ بغداد امام ابوالفضل احمد بن ابی طاهر، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 3/97 . المراجعات ، علامه شرف الدین ، ترجمه محمد جعفر امامی ص 442 - 443 .

(5) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 9/197 ، خطبه 156 ( در چاپ مصر 2/458 ) . صحیح بخاری 1/92 ، صحیح مسلم 2/23 . مسند احمد 6/210 . صحیح مسلم 3/9/1 ، انساب الاشراف 1/557 .

(6) طبقات ابن سعد ، 2 ق 2/70. کنز العمال 4/54 و 60 .

(7) العقد الفرید 3/61 ، تاریخ الاسلام ذهبی 1/321 و 324 و 326 . سیره ابن هشام 4/344 . تاریخ طبری 2/452 و 455 ( چاپ اروپا 1/1833 - 1837 ، ابن کثیر 5/270 . اُسدُ الغابه 1/34 . مسند احمد 6/62 و 242 و 274 .

(8) مسند احمد حنبل 1/260 ، ابن کثیر5/260 .

(9) مسند احمد 1/260 . ابن کثیر 5/260 . صفوة الصفوة 1/85 . تاریخ الخمیس 1/189. تاریخ طبری 2/451 ( در جاپ اروپا 1/1830 - 1831 . ابن شحنه بهامش الکامل ص 100 . ابوالفداء 1/252 . اُسدُ الغابه 1/34 .  العقد الفرید 3/61 . تاریخ ذهبی 1/321 . طبقات ابن سعد 2/ ق 2/70 . تاریخ یعقوبی 2/94 . البدء و التاریخ 5/68 . التنبیه و الاشراف مسعودی 244 .

(10) طبقات ابن سعد 2/205 و 256 - 257 و 292 - 294 و 2/ ق 2/78 . سیره ابن هشام 4/343 - 344 . مسند احمد 6/62 و 242 و 274 . تاریخ طبری 3/313 .

(11) عمدة القاری 20/16 . فتح الباری 10/386. الاتقان سیوطی 1/59 .

(12) مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار فی تفسیر القرآن ، شهرستانی ، مقدمه ، ورقه 15 .

(13) طبری ، تاریخ 3 / 218 - 223 .

(14) تاریخ طبری ، در ذکر حوادث سال 11 هـ ، 1/838 ، چاپ اروپا .

(15) الاستیعاب 1/31 - 33 ، 3/17 و 133. الاصابة 1/64 ، 3/45 ، 2/237. اُسدُ الغابه 4/158 ، 3/75 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید2/2- 5 ، (چاپ اول) .

(16) « والله ما کنا لنتقدمک و أنت صاحب رسول الله و ثاني اثنين » .

(17) آنچه که در میان { } آمده ، سخن یعقوبی است . - تاریخ یعقوبی 2/123 .

(18) به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1/133 .

(19) تاریخ طبری 1/1843 ، چاپ اروپا .

(20) شرح نهج البلاغه 9/22 - 23 .

(21) الکامل 2/328 . طبری 3/218 .

(22) ابن اثیر ، کامل 2/328 ، و طبری 3/218 .

(23) ابن اثیر ، تاریخ 2/331 .

(24) « سُنُح » ، محلی است که یک میل با مدینه فاصله دارد و گفته شده که یکی از بلندیهای آن است به فاصله چهار میل .

(25) ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه 1/178 .

(26) طبری ، تاریخ 3/62  .

(27) توبه /128 .

(28) النص و الاجتهاد ، ص 79-80 .

(29) ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه 2/8 . الموفقیات ، ص 579- 580 .

(30) همان ، 6 / 20 ( ط اسماعیلیان ) .

(31) ابن اثیر ، تاریخ 2/326 .

(32) بخاری ، صحیح 2/362. مسلم ، 4/1947. احمد ، مسند 5/64 .

(33) ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغة 6/25 ( 25 ( ط اسماعیلیان ) .